تبليغاتX
"رخ اندیشه"

بر آستان جانان سروده حسين اسرافيلي

بر آستان توام دل هميشه پابند است
چو آهويي كه پناه از تو آرزومند است

بر آستان تو عمري سر ارادت ماست
دلم به زلف تو اي دوست، سخت پابند است

چه جاي عقل، جنون مي‌كشد به صحرايم
چو عشق جلوه نمايد، چه فرصت پند است؟

خوشيم در حرمت جلوه تماشا را
چو شيشه‌ايم كه با جوش باده خرسند است

سرم سلامت از اين سجده، بر نخواهد خاست
كدام تيغ به ابروي دوست مانند است؟!

طواف كوي تو كردم، سروش غيبم گفت
كه بر طواف رضايت، رضا خداوند است

در اين شبي كه منم شوق آفتابم نيست
جمال دوست مرا، مهر بي‌همانند است

به مشعر و عرفاتم جمال حضرت توست
ندانم اين چه طواف است و اين چه ترفند است!؟

به شهد نام شما دم به دم سخن گويم
كرامتي! كه سزاوار طوطيان قند است

اگر چه هيچ ندارم تو را شفيع آرم
خداي داند و تو، با توام چه پيوند است

براي جد تو عمري گريستم چون شمع
به روز حشر مرا، آرزوي لبخند است

تهي مباد مرا دست خواهش از كرمت
تو را به حرمت زهرا (س) كه سخت سوگند است

 
+ نوشته شده توسط ن سادات مرتجی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 14:35 |
چند! سال پیش ، دبستان شهید لادن بخش ، تهران

حوالی ساعت 11 صبح به اتفاق مادرم راهی مدرسه شدیم.بعد از گذشت مسیری نسبتا طولانی با کوچه باغ هایی شبیه  " باز مدرسم دیر شد " ، به مدرسه ای قدیمی ، وسیع و باصفا رسیدیم. وارد حیاط مدرسه شدیم سمت چپ ، تقریبا در وسط حیاط ، درختی بسیار تنومند ، استوار ایستاده بود .سرم رابلند کردم تا بتوانم شاخه های به فلک رفته اش را ببینم که رونق آفتاب امان نداد ! شلوغ بود صدایی شبیه جیغ و البته گریه ی دخترکان 6_7 ساله بر سرم می کوبید . همانطور که چادر مادرم را محکم گرفته بود صدای زنگ مدرسه بلند شد .صدای گریه ی بچه ها هم .

خانم مدیر با جثه ای درشت و بدون لبخند روی پله ها روبروی بچه ها ایستاد .میدیدمش اما به زحمت .بعدها فهمیدم نام با مسمایی دارد .خانم بزرگی ،  تیک عصبی اش توجه مخاطب را بیش از اصل کلام به تعداد پلک زدن های غیر معمولش جلب میکرد.

نفر های آخر صف بودم.کم کم داشتم زیر دست و پا له میشدم که خانم نادعلی ، ناظم مهربان مدرسه به دادم رسید و مرا به اول صف منتقل کرد . مادرم مرا رها کرد و در گوشه ی حیاط در انبوه جمعیت مادران گم شد دستم را رها کرد ،اما در دل اطمینان داشت که مهربانی، دست و دل مرا با خود همراه می کند تا بیاموزدم و تربیتم کند .

به کلاسی تنگ با با تعدادی نیمکت نه چندان سالم وارد شدیم .همه گریه میکردند ، بغضی گلویم را میفشرد ،تند تند پلک میزدم که اشکم جاری نشود .با خودم گفتم خدایا چه اتفاقی خواهد افتاد؟ تا بعد از ظهر نشستن در این اتاق و در این نیمکت های ناراحت 4 نفره،  چه باید بکنیم؟!

در همین افکار بودم که خانمی وارد کلاس شد .مبصرمان که دختری دراز قد و کلاس پنجمی بود بلند گفت بر پا و من نمیدانستم معنی برپا چیست و چه باید کرد .گیج و منگ در میان صدای برپا و برجا گفتن او و حرکت های ناموزون بچه ها بودم که خانم معلم گفت "بشینید".

زنی عبوس به نظر میرسید  ،با ناخن های کوتاه نشده ی چند سانتی متری ، خودش را و دخترش روشنک را به ما معرفی کرد .خانم ولی اللهی .یادش به خیر روزهایی که از نوستن حروف ناتوان بودم ،سرمشقم میداد .هنوز تصویر انگشتان گوشتالویش و ناخن های بلند براقش که مدادم در میان انها ناپیدا میشد ، در خرابه های ذهنم باقی است .

هنوز بوی کیف نو و کتاب های نو و پاک کن هایی که به جای پاک کردن ، بوی خوب میدادند! یادم هست .

هنوز بوی لقمه های نان و پنیری که مادرم برای زنگ تفریح در کیفم میگذاشت و همه را یکجا پنج شنبه بعد از ظهر ، با لایه هایی از کپک تحویلش میدادم خاطرم هست .اصلا این کیف مدرسه بوی عجیبی دارد ،من دوستش دارم.

هنوز طعم کتک خانم ولی اللهی با آن ناخن های کذایی که به جرم "خنگ بودن" و ناتوانی در نوشتن "دندان" روی تخته سیاه  تا نیمه در چشم چپم فرو رفت ، یادم هست .

شاید نمیدانست که باید "دندان"را با"تبسم" قرین معنا کند تا بفهمم .، که  "دندان برای تبسم نيز هست  "

شاید نمیدانست که رمز توفیق در امر آموزش ، بال گستری ! است ، نرمی است و لطافت .انگار این دو جزء تکمیل کننده اند برای هم. چرا که  خداوند به پیامبرش فرمود: و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين..برای کسانی که از تو پیروی میکنند بال و پر خود را بگستران ...تواضع و فروتنی معلم ، بیشتر از سیاهه های کتاب ها ، معلم است!


گذشت همه ...ولی این احساس روز اول مهر همیشه تاآخر با من همراه است .اشکی بر چسمانم مینشاند و احساسی بر من مستولی میکند که تصور میکنم احساسی مشترک با همگان است .


ولی اگر روزی خانم ولی اللهی را پیدا کنم ، به پاس هر آنچه به من اموخت ،به او  لبخندی میزنم و اطمینان دارم که با لبخندی گرم تر پاسخم میدهد ، و البته دستانش را هم بوسه ای ،اینبار بدون توجه به ناخن هایش.


اول مهری باشید ، و مهربان ، همیشه ..


+ نوشته شده توسط ن سادات مرتجی در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 13:23 |
حضرت امیر در خطبه ی عید فطر فرمود:

ألا و إن المضمار الیوم و السباق غدا ألا و إن السبقة الجنة و الغایة النار

دنیا محل مسابقه است و آخرت زمان اجر گرفتن، بهشت جایزه برندگان این مسابقه و جهنم جزاى بازندگان است.


ضمر در لغت به معنی لاغری است و معمول عرب چنان است که اول اسبان را فربه کنند و بعد بتدریج می گردانند پس عرق از بدن اسبان جاری میشود و قدری از این ریاضت لاغر میشوند و بدین مناسبت مضمار، میدانی را گویند که اسبان را  می دوانند تا برای مسابقه اماده کنند.

و مقصود از مضمار قیامت، زندگی دنیاست، که فرمود : آگاه باشید که هنگام آماده شدن، امروز است و مسابقه، فردای قیامت خواهد بود،

آیا بعد از گذشت ماهی ، مهمان کریم بودن میتوانم ادعا کنم که اماده ی مسابقه شده ام؟

آیا این دهان بستم تا دهانی باز شود که  لایق  زمزمه ی "اللهم اهل الکبریاء و العظمة و اهل الجود و الجبروت" باشد؟

آیا شایستگی دعا برای ظهور حضرتش را پیدا کرده ام؟

در این فرصت نماز عید فطر "عزیز علی ان اری الخلق و لا تری" را جسارت گفتن هست؟!


             بر سر بام بيا، گوشه ابرو بنمای                               روزه‌گيران جهان منتظر ماه نو اند 


خداوندا ما را از مرحومین این ماه قرار بده تا شایستگی دعا برای دولت کریمه اش را پیدا کنیم.


+ نوشته شده توسط ن سادات مرتجی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 5:28 |


Powered By
BLOGFA.COM